نگو نیست ٬
نگر خالی لبریز٬
ز سردآب . . .
نگو چشم٬
نگو آب٬
نگو خاطره ی دختر مهتاب . . .
گناه است٬
غزل را نسرودن ٬
ز پس خواب . . .
نگو تنگ٬
نگو ماهی غم دار٬
نگر ماهی و غم٬ دار!
نگو نیست ٬
نگر خالی لبریز٬
ز سردآب . . .
نگو چشم٬
نگو آب٬
نگو خاطره ی دختر مهتاب . . .
گناه است٬
غزل را نسرودن ٬
ز پس خواب . . .
نگو تنگ٬
نگو ماهی غم دار٬
نگر ماهی و غم٬ دار!
تیناب :
من از دیار نگاهت . . .
به جاودانه ترین زندان عاشقانه رسیدم
قسم به روی سیاهم ٬
که طعم بندگی ام را ٬
ز هر دیار غریبی ٬ به جز دیار نگاهت
نچشیدم . . .
سالک :
من از دیار نگاهت سفر نخواهم کرد
که مردمم همه از جنس مردمان تو اند
که آب خورده ز سیلاب یک غرابت غم
و مست گشته ز یک لحظه ی عبادت عشق
تیناب :
صبح را با قلم نور نوشتم . . .
چه کنم ٬ جوهرش از نور دو چشمت نگران شد ٬ ایستاد
سرزنش کردم او را به دغل بازی دنیا
به گناه کم فروشی ٬
بی محابا ٬ به زبان آمد و گفت
که گناه از من نیست
وزن خورشید ز اعماق نگاهش پیداست . . .
هرچه خواهم باز ٬ نتوانم گریست
سالک :
صبح را با قلم نور نوشتم
و به مغرب چو رسیدم
جوهر سرخ قلم را
منطق حس خداحافظی مهر بدیدم
وشب آمد
دگر آن جوهره ی نور ندیدم
. . .
و چه شیرین
که منم عاشق مهتاب نگاهت
و که شب ٬ چشم سیاهت .
من دگر جوهری از نور نخواهم
تیناب :
اگر زندگی را بدزدم …
به سان ، نه …
چه آسان تر از آن سمرقند حافظ …
به قربانی خال هندو ، که نه ….
فدای دو چشم سیاهت کنم
سالک :
اگر زندگی را بدزدم . . .
چه باشد مرا چشم جادو؟
چه ویران کند با کرشمه دلم را ؟
چه . . . ؟ به جز ناز چشمت .
سالک :
اگر زندگی را بدزدم . . .
چه نا ممکن است ٬
درک احساس شیرین مردن ٬
ز هر زهزخند نگاهت .
و باری تولد ٬
دوباره ٬
ز هر تاب گیس سیاهت
تیناب :
اگر زندگی را بدزدم …
چرا دزد؟
… هم اینک که شوق وجود دو چشم سیاهت
به قلبم تپیدن دهد
تیناب :
اگر می شد صدا را دید …
به چشمانم می آموزم …
که این فریاد بی رحم سکوتت را …
به دیده ، زندگی بخشد
سالک :
اگر می شد صدا را دید . . .
قسم بر ناز چشمانت . . .
نگاهت را چه زیبا می توان بشنید . . .